مهدیس شکری

سلام پستچی عزیزم 

خواستم نامه ای به یک پستچی مهربان بنویسم ، ولی برای من که بابایم پستچی است ، عنوان نامه جور دیگری می شود. 

" نامه ای به بابای پستچی "  ، هر روز  گوشهایم را تیز می کنم که صدای موتور زردرنگش را بشنوم. وقتی سکوت کوچه را می شکند قبل ها من نیز مثل خواهر کوچکم پشت پنجره می نشستیم تا بیایی ولی حالا دیگر شنیدن صدای موتورت خوشحالم می کند.

وقتی خسته می آیی، در را زودتر برایت باز می کنیم قبل از اینکه کلید را در قفل به چرخانی ، عادت هر روزه من و خواهرم شده این کار ، وقتی می آیی به جز خستگی انگار تمام دوده های شهر را نیز باخود به خانه می آوری تا دست و صورتت را بشویی مادرم غذا را گرم می کند. دوستت دارم با اینکه خسته ای ، اما مهربان و شادی و محبتت را از ما دریغ نمی کنی . 

مادرم همیشه نگرانت است دلش برایت می سوزد ، هوا گرم باشد یا سرد ، باران ببارد یا برف ، باد بوزد یا نسیم . این دلسوزی پایان ندارد . تازه از روزی که تصادف کرده ای نگرانی هایش بیشتر شده . فقط تو زخمی آن تصادف نبودی بلکه روح وجود ما هم آزرده شد و قلبمان شکست . 

برای من که هر روز می بینمت سختی های شغلت برایم قابل درک است ، شاید ساده باشد ولی تو یک حرفه ای هستی امانتداری مثل یک کارمند بانک خوش برخوردی مثل یک پزشک ، ورزشکاری مثل یک موتور سوار حرفه ای  تازه حساب و کتابت هم باید خوب باشد و سواد الکترونیکت . 

در ظاهر پستچی ولی چندین شغل داری ، نمی دانم شاید در آینده دیگر شغلی به این نام نباشد  ولی بِران تا همیشه . به شما افتخار می کنم .

شاید این آخرین نامه یک دختر به بابای پستچی اش باشد برود توی موزه کنار آن تمبر های خوشگل جا خوش کند ولی خدا کند تا وقتی تو پستچی هستی این اتفاق نیافتد  چون غصه ای به غصه های مادرم اضافه می شود . 

" از طرف مهدیس و مهگل و مامان -  دوستت داریم "

-->
طراحی سایت: استودیو صفر و یک